تبليغاتX
دفترسپید

تصاويري از سفر به سرزمين نور
تاريخ: جمعه 30 فروردین1387 ساعت :6:41

بسم الله النور

طلائيه

طلائيه

زيارتگاه شهداي گمنام سال 86

زيارتگاه شهداي گمنام سال ۸۶

زيارتگاه شهداي گمنام سال ۸۶

پادگان كرخه

پادگان كرخه

 

نوشته شده توسط هما | موضوع: | لينک ثابت |
سفر به سرزمين نور 5
تاريخ: جمعه 23 فروردین1387 ساعت :14:32

مقر بعدي ، پادگان فرجواني بود

شب رسيديم و بعد از نماز همه آماده ي رزم شب ( يا همان خشم شب جبهه ها) شدن .
ليلا كه قبلا تجربه كرده بود داشت با سحر اتمام حجت مي كرد و مي گفت : "سحر! جان مادرت پشت سر من ايستادي چادرمو نكش"
همون موقع  از پادگان بغل هم به ما پيوستن .
كلي كه ايستاديم يادم افتاد تجديد وضو نكردم .
به ليلا گفتم تو وضو گرفتي ؟ - بلكم وضو نگرفته باشه با هم بريم وضو بگيريم - . گفت : " آره " .
ديدم حالاحالاها طول داره تا راه بيفتن .
سرمو انداختم پايينو دويدم طرف وضوخانه كه پشت ساختمان پادگان بود .
سرمو كه گرفتم بالا ديدم بلهههه آقايان اونجا صف كشيدن و امكانش نيست  كه برم .
همينطور كه داشتم برمي گشتم ، يه هو نمي دونم بمب بود خمپاره بود چي بود كه چند متر اون طرف ترم منفجر شد .
نگو يكي بي هوا دور از بچه ها زده بودن كه به قول ما اراكيا پاترسه بدن كه از شانس بدم جلوي چشمم منفجر شد.
بالاخره خودمو رسوندم به بچه ها .
هنوز نرفته بودن و تازه يه آقايي به نام آقاي پيرايش داشت براشون صحبت مي كرد .
صحبت ها كه تموم شد ، كم كم راه افتاديم و زير نور كمرنگ مهتاب پشت سر هم حركت كرديم .
رسيديم به جاهايي كه مثل رمل بود و پا توش فرو مي رفت .
از بالا با تيربار و اسلحه تيراندازي مي شد.
اطرافمون هم چندين بار خمپاره زدند البته خيلي دور تر از ما …خب ، براي من كه يكي بي هوا نزديكم منفجر شده بود ديگه خيلي وحشتناك نبود .
كم كم رسيديم به محلي كه برامون در نظر گرفته شده بود ،  همه نشستند .
رزم شب تموم شد و آقاي پيرايش براي همه از شب هاي عمليات گفتند .
البته زياد طول نكشيد و خانم ها برگشتن .
بعد از شام هم  در مكاني كه تصويرش رو مي بينيد  ، همه جمع شديم و زيارت آل ياسين خونديم .
جاي شما خالي

" تصاويري از پادگان فرجواني "

التماس دعا

 

نوشته شده توسط هما | موضوع: | لينک ثابت |
سفر به سرزمين نور 4
تاريخ: شنبه 10 فروردین1387 ساعت :21:23

 

درراه شلمچه توي اتوبوس

 

روسري سبز رنگي پوشيده بودم از آن سبزهاي سيدي بچه ها هم كه كم نمي آوردند ، خانم  طباطبايي صدام مي كردند . توي اتوبوس هر كس يك چيز صدام مي كرد به همين خاطر هر صدايي مي آمد اصولا با من كار داشت . نصف اتوبوس رو همكلاسي هام تشكيل مي دادند . خلاصه اينكه بين راه حسابي از خجالت هم در ميومديم . البته اين نكته قابل ذكرهست كه دوستان سر كلاسشون با توي حياط دانشكده با توي اتوبوسشون هيچ فرقي نداره و كلا يك حالت بيشتر ندارند . بين راه هم به قول خودشون مارو از نظرات و پيشنهادات سازنده شون بي نصيب نمي گذاشتند . ولي خداييش بچه هاي خوبي بودند و البته هستند  .

 

يك ساعت بعد ...

 

كم كم به شلمچه نزديك مي شديم .

راوي از مناطقي كه مي گذشتيم صحبت مي كرد .

تقريبا رسيده بوديم كه راوي گفت : "اينجا نزديك ترين منطقه به كربلاست و مي تونيد از همين جا به آقا امام حسين عليه السلام سلام كنيد " .

اشك در چشمان تك تك بچه ها حلقه زده بود . همه ايستادند ، دست بر سينه گذاشتند و به آقاشون سلام و اداي احترام كردند .

انتظار پايان يافت . بالاخره رسيديم .

از اتوبوس پياده شديم .

بچه ها پاي برهنه و اشك ريزان حركت مي كردند .

در شلمچه حال ديگري داشتم .

انگار چيزي گم كرده بودم .

راوي از كربلاي 5 و آزادسازي شلمچه مي گفت ، اما من مبهوط به اين طرف و آن طرف نگاه مي كردم .

آن جا زيارت عاشورا خوانديم و بعد از آن با خبرنگارمان به سمت زيارتگاه شهدا حركت كرديم .

 در مسير به مناظر زيبايي بر  خوردم و از ايشان خواستم عكس بگيرند . فرصت كم بود ، وارد زيارتگاه شديم .

بوي خوشي به مشامم خورد .

بوي عجيبي بود نمي توانستم باور كنم بوي گلاب يا عطر است .

بي شك عطري معمولي نبود .

بالاخره راه باز شد تا خانم ها هم زيارت كنند .

زيارت كرديم  و كم كم از شلمچه ، اين خاك مقدس دل كنديم وبه سمت مقر سوم حركت كرديم. 

 

شلمچه

 

 

 

نوشته شده توسط هما | موضوع: | لينک ثابت |
سفر به سرزمين نور 3
تاريخ: پنجشنبه 8 فروردین1387 ساعت :9:58

 

بيمارستان صحرايي سوم خرداد

 

بارالها ! من از ترس جهنم به جبهه نيامده ام بلكه به خاطر عشقي كه به معشوق داشتم به جبهه آمده ام و به خاطر عشقي كه به حسين عليه السلام و يارانش داشتم خواستم كه ادامه دهنده ي راه آن حضرت باشم و مرگ در رختخواب را ذلت مي دانم .           "شهيد حسين محرابي"

                                                                             

در راهرو بيمارستان نشسته بوديم كه چشمم به اين جملات روي ديوار افتاد.

داشتم به اين فكر مي كردم ، كاش اين جملاتي كه در گوشه و كنار و راهرو ها تا به حال ديده ام را يادداشت مي كردم كه ناگهان دختردوازده سيزده ساله اي كاغذ و قلم به دست آمد و روي دو زانو نشست تا آن جملات را بنويسد .

 

حسرت خوردم كه چرا اينقدر غافلم .

 

 

نوشته شده توسط هما | موضوع: | لينک ثابت |
سفر به سرزمين نور 2
تاريخ: چهارشنبه 7 فروردین1387 ساعت :8:15

 

اروندكنار، كناراروندرود

 

نگاهمان به خروش اروند بود و گوشمان به صداي راوي .

 

همينطور كه راوي از اروند مي گفت و رشادت هاي غواصان در عمليات والفجرهشت ، بي اختيار اشك مي ريختم . اروندكنار اولين منطقه ي عملياتي بود كه در عمرم ميديدم .

 

 حس عجيبي داشتم . راوي مي گفت هر كدام از شما از طرف شهدا دعوت شديد ، اما هرچه فكر مي كردم لياقتي براي دعوت شدن ، آن هم از طرف شهدا نداشتم . هر چه بيشتر به خودم فكر مي كردم بيشتر آه از نهادم بلند مي شد .

 

همچنان راوي از اروند مي گفت . مي گفت آب رودخانه اروند گاهي اوقات بين 70 تا 80 كيلومتر در ساعت سرعت دارد . مي گفت اروند وحشي ترين رود دنياست . هر چه به اروند نگاه مي كردم ، ميديدم وحشي تر از نفس من نيست .

 

راوي  از خاطرات اروند مي گفت . گوشم آن جا و دلم جاي ديگري بود . به ياد صداي گرم شهيد آويني افتادم كه مي گفت :"بعضي از بچه ها گوشه ي خلوتي يافته اند و گذشته ي خويش را با وسواس يك قاضي مي كاوند و سراپاي زندگي خويش را محاسبه مي كنند و وصيت نامه مي نويسند حق الله را خدا مي بخشد اما واي از حق الناس و تو به ناگاه دلت پايين مي ريزد آيا وصيت نامه ات را تنظيم كرده اي ؟ "

 

دلم مي خواست به گذشته فكر كنم اما حتي از آن هم واهمه داشتم . دلم مي خواست توبه كنم اما از توبه شكستن مي ترسيدم  .

 دلم مي خواست با شهدا حرف بزنم اما از روي شهدا شرم داشتم .

دلم مي خواست فرياد بزنم . دلم مي خواست ...

بگذريم ...

 

نمي دانم زمين آن جا چطور سنگيني قدم هاي مرا تحمل مي كرد .

از بچه ها جدا شدم و رفتم روبه روي اروند نشستم . از آنچه كه بود متلاطم تر شد .

احساس كردم نمي تواند وجود من را تحمل كند .

 حق هم داشت .

 بلند شدم و نم نمك خودم را به اتوبوس رساندم .

 

 

 

 

نوشته شده توسط هما | موضوع: | لينک ثابت |
سفر به سرزمين نور 1
تاريخ: سه شنبه 6 فروردین1387 ساعت :20:17

 

بيمارستان صحرايي امام حسين عليه السلام

 

ساعت 9:30 به مقري رسيديم كه بايد شب در آن جا استراحت مي كرديم .

 

از اتوبوس كه پياده شديم خواهران خادم ، با سيني اسفند به استقبال بچه ها آمدند  .

 

من و سحر و ليلا هم كه هميشه با هم بوديم ، رفتيم و وسايلمان را گوشه اي گذاشتيم  .

 

بعد از شام نيم ساعتي در تاريكي شب رفتيم كنار يك سنگر كه با نور سبز فانوس و گلهاي لاله تزئين شده بود .

 

 چه سكوتي حكمفرما بود .

 

 آدم را به فكر كردن درباره ي خودش وامي داشت .

 

آن شب به اين فكر ميكردم كه چقدر ما آدم ها به چنين سكوت هايي احتياج داريم تا به دور از هياهوي زندگي كمي هم به خودمان و اعمالمان فكر كنيم ولي افسوس كه اين موهبت ، از ما دريغ شده ...

 

يا اصلا خودمان از خودمان دريغ كرده ايم .

 

كم كم از آن جا و سكوتش دل كنديم و رفتيم در مقر .

 

همه خوابيده بودند ما هم اجبارا بايد مي خوابيديم .

 

صبح فردا بعد از نماز صبح و صبحانه به سمت اروندكنار حركت كرديم .

 

 

 

نوشته شده توسط هما | موضوع: | لينک ثابت |
تبريك
تاريخ: دوشنبه 5 فروردین1387 ساعت :22:32

 

بسم الله النور

 

ضمن عرض سلام و تبريك به مناسبت ايام نوروز و ميلاد نبي مكرم اسلام حضرت محمد مصطفي صلوات الله عليه و آله و سلم  و همچنين سالروز ولادت امام صادق عليه السلام  ، به دليل اين وقفه ي طولاني كه فكر مي كنم خيلي وقته بهش عادت كرديد از حضور دوستان عذر ميخوام

و براي اينكه از دلتون دربيارم اين چند روز عيد كه اگه خدا قبول كنه يه كم سرم خلوت تره ، ميخوام از سفر چهار روزه ( دوروزه ) اي كه به مناطق عملياتي جنوب داشتم ، چند خطي بنويسم . البته مطالبم رو اين چند روز – با خون دل – آماده كردم كه هر روز يكيشو ميذارم روي وبلاگ .

با خون دل به خاطر اينكه با اتمام هر خط يك مهمون سر مي رسيد و براي هر پاراگراف دو روز وقت گذاشتم . ديگه اگر اول پاراگراف با آخر پاراگراف هيچ تناسبي نداره ، به بزرگي خودتون ببخشيد . ان شاءالله جبران مي كنم – مي گيد كي ؟ ان شاءالله پس از فارغ التحصيلي –  

 

 

سال نو مبارك

 

با آروزي بهترين لحظات در سال جديد

التماس دعا

 

 

نوشته شده توسط هما | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By Soltanbanoo