تبليغاتX
دفترسپید

دل نوشته ها
تاريخ: جمعه 26 بهمن1386 ساعت :21:33

 

بسم الله النور

 

 

ديشب باران باريد

ديشب بر بام باران باريد

ديشب بر بام خانه ي ما باران باريد

 

آه ... خدايا تا كي سكوتم تكرار مشق هاي شب گذشته باشد

يا شايد مشق هاي لحظه لحظه ي عمر فنا شده ام

گرچه ، ديگر چه فرقي مي كند

سياه مشقي بيش نيست

و خوره ي اين روح دربه در و آواره

 

ولي تا به كي ؟

تا به كي غبطه ي اين و آن را خوردن

تا به كي نقاب بر چهره گذاشتن

تا به كي نقش بازي كردن

تا به كي گريستن و دربه در كوچه هاي تنگ و تاريك گذشته بودن

 

شايد به قول آن دوست قديمي ، اين سرنوشت ماست كه اينگونه رقم خورده

خدايا ! پس چرا از سرنوشت فقط آه و بغض و حسرتش را براي ما قرار دادي ؟

خدايا نمي دانم از كه و از چه گلايه كنم ؟

از خودم ؟ از گذشته ام ؟

يا از روزگار كه با آن چهره ي به ظاهرمظلومش به چهره ي به ظاهر معصوم من نگاه مي كند و گهگاه موذيانه لبخند مي زند ؟

 

خدايا تو كه بهتر مي داني

اين روزها كارم شده تحمل و قبول بهتان ها و بي مهري ها و رفتارهاي بي دليل

هر روز مواجه شدن با دنيايي از علامت سوال

كم كم دارم به حرف آن دوست عزيز كه سرنوشتي بي نفاوت با او دارم ايمان مي آورم

كه اين جز سرنوشت نيست

كه هر چه هم تلاش كني نمي تواني تغييرش دهي

 

خدايا مي بيني؟

تازه دارم تبديل مي شوم به يك موجود تو سري خور

كه هركس هر طور با او رفتار كند ، مي گذارد به حساب كفاره ي گناهانش

براي همه تبديل شده ام به يك دستمال كاغذي كه از آن استفاده مي كنند و بعد هم دور مي اندازند ، شايد هم استفاده نكنند ، اما در دستانشان خوب مچاله مي كنند و بعد هم  برايشان مهم نيست كه به كجا مي افتد و به كجا مي رود .

خدايا مرا مي بيني ؟ صدايم را مي شنوي ؟

يا براي تو هم حكم آن دستمال كاغذي را پيدا كرده ام ؟

 

خدايا ! يا مرا از اين زندگي يا اين زندگي را از من بگير .

آمين

 

 

 

 

نوشته شده توسط هما | موضوع: | لينک ثابت
© This Template Designed By Soltanbanoo