تبليغاتX
دفترسپید

بدون شرح!دقت كنيد بدون شرح
تاريخ: سه شنبه 13 آذر1386 ساعت :19:50

 

در غم ما روزها بيگاه شد .... روزها با سوزها همراه شد

 

صبح زود -  در خانه

 

ساعت 6:30 صبح

خدايا از اين همه خرت و پرت كه من بايد جمع كنم .... آخرشم كلي چيز جا ميذارم

حالا چي بخوريم ؟

ساعت 6:45 صبح

اين جوراباي من كووو؟

ساعت 6:55 صبح

نشد ما يه روز يه ربع به هفت از خونه بزنيم بيرون ...{افسوس}

همه چيز تكميله ؟

خدايا به اميد تو

ساعت 7 جلوي در

مادر : اينا هم كفشه پوشيدي ؟ دست از سر كچلشون بردار ديگه

انصافا راست ميگه

توي راهرو

آخ يادم رفت گوشي مو بيارم

ساعت 7:10 صبح

ان شاءالله كه ديگه چيزي جا نذاشتم

اونقدرهم دير شده كه مجبور باشم كلي پول تاكسي بدم تا دانشگاه

چشمم كور دندم نرم زود تر دربيام {حالا فرداش روز از نو روزي از نو}

بيخيال هواي خوش پاييزي رو درياب كه اولين برف رو هم تجربه كرده

خدايا شكربه خاطر فصل هاي قشنگت

ساعت 7:55  صبح داخل سايت

به به نه بچه ها اومدن نه استاد

برم يه چند تا كار راه بندازم تا بيان

اول نامه رياست تا سرش خلوته

خداياااااااااااااااا .... يادم رفته بيارمش .... {گريه به سبك خنده}

چه بد شد ولي ... مهم نيست ... اين همه اونا با تاخير نامه ميدن به ما يه بارم ما ... اين به اون 40 بار در

ديگههههههه؟ هان

 اتاق امور فرهنگي

-         سلام صبح بخير

-         امور فرهنگي : سلام ... نامه داريد

-         {خدا بگم چيكارتون كنه ... نامه هاي 5 روز پيش كه مجبور شدم جشن رو رها كنم برم دنبالشون امروز به دستم رسيد ....   }{بالا زدن آمپر به سبك سادات و خود جويدن به سبك خودم}

-         بي زحمت جوايزي كه ديروز دادم بهتون { و تقسيم نكردين از روي لجبازي } رو بدين ، ببرم .

-         امورفرهنگي : پيش فلانيه برو بگير .... راستي خانم فلاني خيلي از دستتون عصباني بود كه ديروز نبودين

-         مجبور بودم برم .... ضمنا ازتون پرسيدم كاري نيست ؟ گفتين نه

-         امور فوق فرهنگي : من نمي تونستم شما رو در معذورات اخلاقي قرار بدم اگه كسي احساس مسئوليت كنه خودش مي دونه بايد بمونه يا بره

-         {بنده به دليل احساس مسئوليت جنابعالي مجبور به چنين كاري شدم  در ضمن خودم باهاشون صحبت كردم لطفا  تو يكي ديگه برا من دور بر ندار كه همون خانم فلاني از دستت مو مي ريسه }

-         {همراه با لبخند زوركي}گزارشاتم رو برده بودم و كلي كار بود مجبور بودم برم .... شرمنده ... با اجازه

 

سر كلاس.... 9 صبح

 

دلم گرفته ... يعني راستش اصلا ديگه فكر نمي كنم دلي مونده باشه كه بگيره يا نگيره

خسته ام و دلم ميخواد پرواز كنم و برم به يه جاي دور

حال و حوصله ي كلاس رو ندارم

گاهي نگرانم و دلم شور ميزنه گاهي بغض گلومو مي گيره

گاهي احساس مي كنم هيچ جايي تو اين دنيا ندارم ....هييييييي

گاهي به منظره كوهستاني پشت پنجره دلمو خوش مي كنم

گاهي هم به نگاه استاد {كه ميخواد بگه حواست به درس باشه}

اما با اين همه به بچه ها كه فكر مي كنم دل گرم ميشم

دل گرم از اينكه شايد تونسته باشم بخشي از انديشه هاشون رو جهت بدم

بعضي وقتا به خودم ميام ميبينم مدتهاست خودم رو به فراموشي سپردم

هيييييي

استاد نگرانمه .

منو مي بره پاي تخته تا درسي رو كه اصلا ياد نگرفتم ياد بگيرم

نمي دونم چرا اينقدر دوستش دارم

از همون اول كه ديدمش احساس خوبي نسبت بهش داشتم

فكر مي كنم اونم چنين حسي نسبت به من داره

خدا رو شكر بالاخره يكي تو اين دنيا به فكر من بود

يه لحظه يه فكر شيطاني !!!

كلاس بعد از ظهر رو نميرم و ميرم خونه

اوكي ... تصويب شد .

 

آن تراكت ....:10: 9 صبح

 

از در سايت ميرم بيرون

{مسئول آموزش - و البته استاد اخلاق و معارف - در حال دويدن }

-         سلام استاد .... اينا چيه ؟

-         برگه هاي نظر سنجي

{با عجله بين بچه ها تقسيم مي كنه }

-         استاد : بچه ها اينا رو درباره استاداي امروزتون پر كنيد .

-         دو تا هم به ما بدين استاد

استاد عسگري : گله آقا .... گل ...{همه رو براش عالي و خوب زدم} 

استاد خلج : آخه ما نمي دونيم استاد ديگه نبود اينو آوردن ؟ .... {همه رو براش متوسط و ضعيف زدم}

البته نه ... از انصاف هم نمي گذريم سه تا رو عالي زدم

آراستگي ظاهري .... حضور به موقع در كلاس {البته جونمون رو هم به لبمون مي رسونه يه آنتراكت بده}... دقت در حضور و غياب

كشته خودشو با اين نقاط مثبتش

حالا كه اينجوري شد .... بعد از ظهرم نميام سر كلاست 

 

 در حال نوشتن شرح حال .... 10 صبح

 

-         استاد : شما بگو چند رو مي ريزه تو AL  ؟

-         چي استاد ؟ .... چي ، چي رو ميريزه تو چي ؟

-         استاد :چيه ؟ اصلا حواست نيست ؟ براي امتحان پاياني مي موني ها !

-         چي بگم استاد .... درست ميشه ان شاءالله .

چند دقيقه بعد

-         استاد : اين برنامه جديده رو نوشتي ؟

-         نه استاد ... مي نويسم

-         استاد : نمره ي ميان ترمت رو گفتم ؟

-         نه استاد .... مي دونم افتضاح دادم

-         استاد : بذارنگاه كنم ..بهت ميگم

-         {در انتظار يك نمره بسيار زيباي افتضاح}

-         استاد : 4.5 از 6 گرفتي

-         {با تعجب فراوان} اي والله بابا ... لابد با ارفاغ تصحيح كردين

-         نه ... هموني كه خودت نوشته بودي نمره دادم

-         جدي ؟

-         استاد : بله ... البته كمتر از شما هم داشتيم

-         نه بابا ؟؟؟

-          اميدوار مي شويييييم

 

ساعت 12 .... آماده ي بستن فلنگ

 

برم يه سري كارا رو راه بندازم و بعد برم ناهار

12:15 تايپ و تكثير

-         برگه ها رو زدين ؟

-         تايپ و تكثير :بله ....صبر كن بهت بدم

-         اينا رو كه اشتباه زدين ... فرم ها رو 15 تا ليست ها رو 2 تا.... اينا جابه جاست

-         {يه ذره هم فكر مي كردي متوجه ميشدي كه فرم رو بايد به هرنفر داد ولي در هر ليست اسم 20 نفرهست}

-         {خدايا صبر عطا فرما.... با اخلاق اين چطوري بهش بگم دوباره بزنه}

-         اگه ممكنه همون تعداد رو بزنيد ... ممنون

-         با اجازه

-         آخيش هيچي نگفت

 

ساعت 14 در راه سلف (شكم)

 

خدايا !سلف بست  و هنوز ما نرفتيم ناهار

الي الله مي ريم شايد باز بود

در بازه .... خدا رو شكر غذا مي دن

-         آشپز : راستي شما اون دفعه لباست رو گم كرده بودي پيدا شد؟

-         بله ... تو سايت جا گذاشته بودم .

-         حالا اين دفعه دستگاه player م رو گم كردم ... شما پيدا نكردين؟

-         نه .... اينجا كه نبوده

ناهار رو به سرعت نور ميخورم و نمي فهمم چي دارم مي خورم

 

14:15 هنگام عبور از اتوبان

خدايا يه اتوبوس برسون ... حال ندارم منتظر بمونم

وسط اتوبان

هنوز ماشين مياد

اي بابا اتوبوس هم كه اومد

خدايا گفتيم اتوبوس برسون ولي نه به اين زودي

نمونيم زير ماشين حالا

نه خدا رو شكر

 

يك ساعت بعد ....

در صحت و سلامت به خانه بر ميگرديم

 

  

نوشته شده توسط هما | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By Soltanbanoo